چگونه اكنون برگها نريزند در پاييز دلبستگی ها ؟ مگر می شود پس از سفر تو ، بهار را باور داشت ؟
وقتی تو از اين خاك رخت بر بسته ای ، مگر می شود كوچه هايش را مثل قبل ، اميدوارانه عبور كرد ؟
تفسيری ندارد اين رحلت ؛ بی ترديدستارهها ديگر در غياب تو ، انگيزه سوسو زدن در شب های يتيمان را
ندارند . تو كه حامی حتی گنجشكها و غنچهها بودی ، اكنون نيستی . پس خاك هر قدر بخواهد
از روياندن گل های اميد مضايقه خواهد كرد و هيچ كس نمی تواند جهان را برای مهربان بودن با زندگی
مجاب كند .
برچسب:
نویسنده: آوا شریعتی